چه غریب ماندی ای دل .....
|
|
چه غریب ماندی ای دل , نه غمی نه غمگساری
نه به انتظار یاری , نه ز یار انتظاری
غم اگر به کوه گویم , بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی , نتوان کشید باری
دل من چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی ؟
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری
نرسید آن که ماهی به تو پرتویی رساند
دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری
همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری
سحرم کشیده خنجر , که چرا شبت نکشته است
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری
چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری
نه چنان شکست پشتم , که دوباره سر برآرم
منم آن درخت پیری , که نداشت برگ و باری
سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر
نظرات شما عزیزان:
navidshetabifard 
ساعت23:01---15 فروردين 1390
با سلام وبلاگت خوبه اگه مايل به تبادل لينك هستي به وبم سر بزن علاوه بر اعلام آمادگي نظري هم بذار
|
پنج شنبه 11 فروردين 1390برچسب:,
|
|
|
|
|